شیطان اندازه یک حبه قند است گاهی می افتد توی استکان دل ما حل می شود ارام ارام بی انکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر می کشد ان را ان چای شیرین را شیطان زهراگین دیرین را ان وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند انجا او می شود من *** طعم دهانم تلخ تلخ است انگار سمی قطره قطره رفته میان تاروپودم این لکه ها چیست؟ بر روح سر تا پا کبودم! ای وای پیش از اینکه از این سم بمیرم باید که از دست خودم دارو بگیرم ای انکه داروخانه ات هر موقع باز است من ناخوشم داروی من راز و نیاز است چشمان من ابر است و هی باران می اید اما بگو کی می رود این درد و کی درمان می اید؟ *** شب بود اما صبح امده این دوروبرها این ردپای روشن اوست این بال و پرها *** لطفت برایم نسخه پیچید: یک شیشه شربت اسمان یک قرص خورشید یک استکان یاد خدا باید بنوشم معجونی از نور و دعا باید بنوشم. شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود.
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت
16:1 توسط سودابه| |
مهمترین چیز در زندگی کمک به سایرین برای برنده شدن است.حتی اگر به قیمت اهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه ی مسابقه ای باشد که ما در ان شرکت داریم.
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت
15:47 توسط سودابه| |


